بدون عنوان
سلام رادوین مامان
دیروز برای مامان جون (مادر شوهرم) ناهار مهمون اومده بود. پایین بودیم وقتی مامان جون باشه دیگه سمت من نمیای فقط بغل مامان جون میره هر وقت شیر بخوای میای خودتو به من می چسبونی . بابایی گفت تا مهمونها نیومدن بیا بریم باغ امیر رضا دوست بابایی چاغاله خوری . منم شما رو گذاشتم پیش مامان جون رفتیم کلی چاغاله چیدیمو خوردیم . باغ هم سر سبز شده بود خیلی خوشگل بود 
من در حال چاغاله کندن



خیلی خوش گذشت
بعد اومدیم خونه مهمونها اومده بودن ناهار رو خوردیم بعد همه در خواست کردن که بابایی پیانو بزنه بابایی هم برامون کلی پیانو زد و خوش گذروندیم بعد از ظهر هم رفتیم بیرون دور دور بازی . شام هم مامی جون و بابا جون و خاله نگین اومدن پیشمون .
خرابکاری رادوین
دیروز به ما ضد حال زدی . غروب روز تعطیل که دلگیر هست با کاری که کردی بیشتر دلمون گرفت اخه قربونت بشم پسر عزیزم چرا اخه . البته بی احتیاطی از خودمون بود شما تقصیری نداری که . بابایی عینک ریبن خریده بود اورجینال اورجینال بود 500 تومن می ارزید زدی زمین شکوندی وایییییییییییییییییییییییییی چشممون سیاهی رفت وقتی شیشه شکستشو دیدیم بابایی فکر نمیکرد که دستت به اخر میز برسه ولی از جایی که شما خیلی بلا و شیطون هستی موفق شدی به عینک بابایی دست پیدا کنی و بزنی رو سرامیک بشکنی . حالا صبح بابایی به امیر رضا کلی اصرار کرد که بیا تو این عینک رو بردار ولی نشد . اون لحظه من و بابایی قلبون درد گرفته بود ولی هیچی نگفتیم





بدون عنوان
